به ياد شهدا...
دل احمق در دهانش و دهان حکيم در دلش است . [امام عسکري عليه السلام]
منوي اصلي

[خـانه]

[شناسنامه]

[پست الکترونيــک]

[ورود به بخش مديريت]

لوگوي وبلاگ
به ياد شهدا...
بايگاني
موضوعات

اخبار
مذهب
انقلاب اسلامي
اخلاق و عرفان
ادعيه و زيارات

اوقات شرعي
لينک دوستان

شهدا
خيبر شکن
آن چهار نفر
مجنون ولایت
بی سیم چی
شهد شهادت
خاطرات جبهه
ياد ياران(رهپو)
اينجا نجف است
ياد ياران(مجاهدين)
ولايه
آويني
شاهدان
سبکبالان
شهيد آويني
بچه هاي قلم
آه عاشقان

لوگوي دوستان
" alt="محبان مهدي عج - به روز رساني : 1:50 ع 26/11/1386">

جستجوي وبلاگ
:جستجو

با سرعتي بي نظير و باور نکردني و اعجاب انگيز متن يادداشتهارا کاوايش کنيد!

موسيقي وبلاگ
اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 
ارسال پيغام خصوصي
يــــاهـو
کل بازديدهاي وبلاگ
18057
بازديدهاي امروز وبلاگ
0
آمار بازديدکنندگان

[گرفتن کد آمار وبلاگ ]

پارسي بلاگ
www.parsiblog.com
   1   2      >

مطالب زير توسط قاسم اللهياري نوشته شده است!

عنوان متن + وبلاگ جديد جمعه 26 اسفند 1384 ساعت 9:2 عصر

بسم رب الشهدا


سلام خدمت همه بزرگ واران و خوانندگان اين وبلاگ به اطلاع مي رسانم که اين وبلاگ از اين تاريخ به بعد تعطيل مي باشد و مطالب اين وبلاگ در وبلاگ    www.beyadeshohada.parsiblog.com ارائه خواهد شد


از عزيزاني که اين وبلاگ را لينک داده بودند و يا جز دوستانشون انتخاب کرده بودند خواهشمندم که وبلاگ جديد رو .لينک کنن ممنون ميشم موفق باشيد .يازهرا..س


نظرات شما ( )

مطالب زير توسط قاسم اللهياري نوشته شده است!

عنوان متن + اجرک الله بقيه الله شنبه 6 اسفند 1384 ساعت 2:21 صبح

اي بسيجي ها جهان صحنه بزم و جنگ است بعد تخريب حرم زندگاني ننگ است

بعد توهين به نبي (ص)خون به جوش امده است خون حق انديشان به خروش آمده است

نوکر اسراديل دمي انديشه بس است اين همه قدرت غرب همگي خارو خس است

مرگل و ژاک بلر اي سگان دست اموز علم از دست ابالفضل نيافتاده هنوز

دست آماده و در دست ولي ست دست بيعت به يد سيد علي ست

خادم اين جمهور مالک اشتر سيد علي ا ست اين جوانان بسيج علي اکبر سيد علي است

از چه مي ترسانيد ما شهادت طلبيم شير در معرکه هاا گرچه ما با ادبيم

اين بهانست انرژي که عزاي دنياست مشکل صهيونيسم مکتب عاشوراست

صهيونيسم از چه بترسد زبمب هسته؟ خطبه هاي زينب کمرش بشکسته

مهديا (عج) نظم جهان خورده بهم منتظريم ما کفن پوش و در دست علم منتظريم


نظرات شما ( )

مطالب زير توسط قاسم اللهياري نوشته شده است!

عنوان متن + ما منتظريم محرم گردد .....هنگامه امتحان ميسر گردد دوشنبه 24 بهمن 1384 ساعت 7:7 عصر


اشکواره امام زمان (عج) در وصف اباعبداالله حسين


سلام بر فرزند سرور اوصيا سلام بر فرزند فاطمه زهرا.س.


سلام بر فرزند خديجه کبري سلام بر فرزند سدره المنتهي


سلام بر فرزند جنت الماوي سلام بر فرزند زمزم و صفا


سلام بر انکه پيکرش به خون اغشته شد


سلام بر انکه احترام خيمه هايش نگه نداشتند


سلام بر انکه در غربت بالاترين است سلام بر سرور شهيدان


سلام بر پنجمين از اهل کسا سلام بر کشته شده به دست نابکاران


سلام بر انکه در کربلا ارام گرفت سلام بر پيشواي مذهب


سلام بر گريبانهاي پاره شده سلام بر لب هاي خشکيده از عطش


سلام بران ارواحي که روبده شدند سلام بر بدنهاي عريان



اسلام عليک يا ابا عبدالله حسين



کربلاي جبهه ها يادش بخير



يا رب الحسين بحق الحسين اشف الصدر الحسين به ظهور الحجه


نظرات شما ( )

مطالب زير توسط قاسم اللهياري نوشته شده است!

عنوان متن + شهادت جمعي از فرماندهان سپاه اسلام... پنجشنبه 22 دي 1384 ساعت 12:0 صبح

شهدا را با صلوات ياد کنين.....

رفيقان ميروند نوبت به نوبت.............خوشا ان روزي که نوبت بر من آيد

گفتم کجا.... گفتا بخون....گفتم چرا....گفتا جنون....گفتم که کي؟....گفتاکنون...

...گفتم مرو...خنديدو رفت خنديدو رفت خنديدو رفت

روزگاري ستارگان بر روي زمين بودند.... و چه زيبا پر گشودند......

شهادت جمعي ازجان برکفان سپاه اسلام ويادگاران سال هاي حماسه وايثار دفاع مقدس درآستانه ايام سوگ پيشقراول قافله کربلا حضرت مسلم بن عقيل،اندوهي مضاعف را بردل ها نشاند.


مقام معظم رهبري :2هفته پيش سرداراحمدکاظمي به ديدن من امده بودوبه من گفت 2درخواست از شما دارم گفتم بفرماييد گفت يک اينکه دعاکنيد من روسفيد بشوم و ديگر اينکه دعا کنيد من با شهادت از اين دنيا بروم من نيز گفتم شهادت برازنده شماست...


نظرات شما ( )

مطالب زير توسط قاسم اللهياري نوشته شده است!

عنوان متن + بر دشمن سيد علي خامنه اي لعنت... يکشنبه 20 آذر 1384 ساعت 9:22 عصر


ساقي امشب باده از بالا بريز       باده از خم خانه مولا بريز
باده اي بي رنگ و آتش گون بده         زان که دوشم داده اي افزون بده


اي انيس خلوت شبهاي من مي چکد نام تو از لب هاي من
محو کن در باده ات جام مرا کربلايي کن سرانجام مرا


يا علي درويش و صوفي نيستم


فاش ميگويم که کوفي نيستم


ياعلي لعل عقيقي جز تو نيست


هيچ درويشي حقيقي جز تو نيست


لنگ لنگان طريقت را ببين مردم دور از حقيقت را ببين


مست ميناي ولايت نيستم سرخوش از شهد ولايت نيستم


خيل درويشان دکان آراستند کام خود را تحت نامت خواستند


خلق را در اشتباه انداختند يوسف ما را به چاه انداختند


کيستند اينان رفيق نيمه راه وقت جانبازي به کنج خانقاه


فصل جنگ آمد تما شا گر شدند صلح آمد لاله پرپر شدند


دل به کشکول و تبرزين بسته اند بهر قتلت تيغ زرين بسته اند


موج ها از بس تلاطم کرده اند راه اقيانوس را گم کرده اند




يا علي بار دگر اعجاز کن


مشتهاي کوفيان را باز کن



باز کن چشمان نازآلوده را بنگر اين چشم نياز آلوده را


باز گو شعب ابي طالب کجاست آن بيابان عطش غالب کجاست


تا ز جور پيروان بوالحکم سنگ طاقت را ببندم بر شکم


تشنگي در ساغرم لب ريز شد زخم تنهايي فساد انگيز شد


آتشي افکند بر جان و تنم کين چنين بر آب و آتش مي زنم


تاول ناسور را مرحم کجاست مرحم زخم بني آدم کجاست


مرحم ما جز تولاي تو نيست يوسفي اما زليخاي تو کيست


شاهد اقبال در آغوش کيست؟ کيسه نان و رطب بر دوش کيست؟


کيست آن کس کز علي يادي کند بر يتيمان من امدادي کند


دست گيرد کودکان شهر را گرم سازد خانه هاي سرد را


اي جوانمردان جوان مردي چه شد? شيوه رندي و شبگردي چه شد؟


شيعگي تنها نماز و روزه نيست آب تنها در ميان کوزه نيست


کوزه را پر کن ز آب معرفت تا در او جوشد شراب معرفت


حرف حق را ازمحقق گوش کن وز لب قرآن ناطق گوش کن


گوش کن آواز راز شاه را صوت اوصيکم به تقو الله را


بعد از او بشنو ونظم امرکم تا شوي آگاه بر اسرار خم


خم تو را سر شار مستي مي کند بي نياز از هر چه هستي مي کند


هر چه هستي جان مولا مرد باش گرقلندر نيستي شبگرد باش


اي خروس بي محل آواز کن چشم خود بر بند و بالي بازکن


شد زمين لبريز مسکين و يتيم ما گرفتار کدامين هييتيم
با يتيمان چاره لا تقهر بود پاسخ سايل و لا تنهر بود


دست بردار از تکبر و ز خطا شيعه يعني جود و انفاق و عطا
باده مما رزقنا هم بنوش ينفقون نوش و در انفاق کوش



هم بنوش و هم بنوشان زين سبو لن تنالوا البرحتي تنفقوا
يا علي امروز تنها مانده ايم در هجوم اهرمن ها مانده ايم


يا علي شام غريبان را ببين مردم سر در گريبان را ببين
گردش گردونه را بر هم بزن زخم هاي کهنه را مرحم بزن


مشکها در راه سنگين مي روند اشک ها از ديده رنگين مي روند
مشکهاي خسته را بر دوش گير ا شکها را گرم در آغوش گير


حيدرا يک جلوه محتاج توام دار برپا کن که حلاج توام
جلوه اي کن تا که موسايي کنم يا به رقص آيم مسيحايي کنم


يک دوگام از خويشتن بيرون زنم گام ديگر بر سر گردون زنم
گام بردارم ولي با ياد تو سر نهم بر دامن اولاد تو


شيعه يعني شرح منظوم طلب از حجاز و کوفه تا شام وحلب
شيعه يعني يک بيابان بي کسي غربت صد ساله بي دلواپسي


شيعه يعني صد بيابان جستجو شيعه يعني هجرت از من تا به او
شيعه يعني دست بيعت با غدير بار ش ابر کرامت بر کوير


شيعه يعني عدل و احسان و وقار شيعه يعني انحناي ذوالفقار
از عدالت گر تو مي خواهي دليل ياد کن از آتش و دست عقيل


جان مولا حرف حق را گوش کن شمع بيت المال را خاموش کن
اين تجمل ها که بر خوان شماست زنگ مرگ و قاتل جان شماست


مي سزد کز خشم حق پروا کنيم در مسير چشم حق پر وا کنيم
اين دو روز عمر مولايي شويم مرغ اما مرغ دريايي شويم


شيعه يعني قسمت يک کاسه شير بين نان خشک خود با يک اسير
چيست حاصل زين همه سيروسلوک تاب وتاول چهره وچين وچروک


سالها صورت ز صورت باختيم تا ز صورت ها کدورت يافتيم
يک نظر بر قامتي رعنا نبود يک رسوخ از لفظ بر معنا نبود


گر چه قرآن را مرتب خوانده ايم از قلم نقش مرکب خوانده ايم
سوره ها خوانديم بي وقف و سکون کس نشد واقف به سر يسطرون


سر حق مستور مانده در کتاب عالمان علم صورت در حجاب
اي برادر عالمان بي عمل همچون زنبورند لاکن بي عسل


علمها مصروف هيچ و پوچ شد جان من برخيز وقت کوچ شد
از نفوذ نفس خود امداد گير سير معني را ز مجنون ياد گير


اي خوش آن جهلي که ليلايي شويم هر نفس لا گوي الايي شويم


تا به کي در لفظ ماني همچو من سير معني کن چو هفتادو دو تن

همچو يحيي گر نهي سر در طبق


مي شود عريان به چشمت سّر حق




همچو يحيي گر نهي سر در طبق


مي شود عريان به چشمت سّر حق


شيعه يعني عشق بازي با خدا يک نيستان تک نوازي با خدا


شيعه يعني هفت خطي درجنون شيعه طوفان ميکند در کاف ونون
شيعه يعني تندر آتش فروز شيعه يعني زاهد شب شير روز


شيعه يعني شير يعني شيرمرد شيعه يعني تيغ عريان در نبرد
شيعه يعني تيغ تيغ مو شکاف شيعه يعني ذوالفقار بي غلاف


شيعه يعني سابقون السابقون شيعه يعني يک تپش عصيان وخون
شيعه بايد آب ها را گل کند خط سوم را به خون کامل کند


خط سوم خط سرخ اولياست کربلا بارز ترين منظور ماست
شيعه يعني بازتاب آسمان بر سر ني جلوه رنگين کمان


از لب ني بشنوم صوت تو را صوت اني لا اري الموت تو را
يا حسين زلفت رها در باد شد وز شميمش کربلا ايجاد شد


صبر کن ني از نفس افتاده است ناله بر دوش جرس افتاده است
کاروان بي مير و بي پشت و پناه در غل و زنجير مي افتد به راه


مي رود منزل به منزل در کوير تا بگويد سرّ بيعت با غدير
شيعه يعني انتزاج نار و نور شيعه يعني راس خونين در تنور


شيعه يعني هفت وادي اظطراب شيعه يعني تشنگي در شط آب
مادر موسي که خود اهل ولاست جرعه نوش از باده جام بلاست


در تب پژواک بانگ الرحيل مي نهد فرزند بر دامان نيل


نيل هم خود شيعه مولاي ماست اکمل اوييم و او اولاي ماست



شيعه يعني تيغ بيرون از نيام


اين سخن کوتاه کردم والسّلام


نظرات شما ( )

مطالب زير توسط قاسم اللهياري نوشته شده است!

عنوان متن + سردار سپيده دم.... شنبه 12 آذر 1384 ساعت 6:1 عصر

بسم رب الشهداوالصديقين

سلام عمو جانم خوشا به حال تو ....خوشا به حال تويي که پرواز را برگزيدي و همراه با سينه سرخان مهاجر به سمت سبز بهار کوچ کردي .

اينک سال ها از فصل هجرت سرخ تو مي گذرد و من که هنوز پرواز را نيا موخته ام لحظاتم را به ياد ابي تو که تا ملکوت پرکشيدي پيوند مي زنم .اينک سالهاست که گنجينه خاطرات تو گرانبهاترين موجودي خرانه قلب من است گنجينه زوال ناپذيري که به ان مي بالم و مي دانم هرگز به يغما نخواهد رفت.

اکنون مدت هاست که تو رفته اي و من که مانده ام در حسرت ديدارت لحضه شماري مي کنم و افسوس مي خورم که نتوانسته ام پا به پاي تو بيايم و سفر جاودانگي را تجربه کنم.

عمو محسن باور کن من از انهايي نيستم که هيچ گاه از ماشين حسابشان جدا نمي شوند و هرگز ((بيت المال))را با ((مال البيت))اشتباه نگرفتم و هيچ وقت نخواستم در کورس سرگيجه آور تاثر از اين و ان سبقت بگيرم .

باور کن من هنوز سعي مي کنم مثل تو غيرت داشته باشم و از ادم هاي بي رگ و ريشه خوشم نمي ايد و گل سرخ را به گل هاي مصنوعي که از ان سوي اب مي ايند و رنگ بومي ندارند ترجيح مي دهم .

با ور کن من فراموشکار نيستم نمي گويم که کوتاهي نکرده ام شعار نمي دهم نمي خواهم برايت ليست بلند بالايي از کارهايم رديف کنم حوصه ات را با حرفاي پيش پا افتاده سر ببرم.فقط مي گويم قرارمان را فراموش نکردم نکرده ام و به ارمانهاييم وفادارم.

شما اين مطالب را به من و خانواده و دوستانت سفارش کردي در وصيتنامه خود اما شرمنده ام که عده اي از دوستانت قراري که تو با انها گذاشتي و از انها قول گرفتي فراموش کرده اند .عمو جانم التماس دعاي شديدا" فجيعا دارم شما هم ما را فراموش نکنيد.

يادتان گرامي راهتان پُر رهروانشا الله

سردار شهيد محسن اللهياري


نظرات شما ( )

مطالب زير توسط قاسم اللهياري نوشته شده است!

عنوان متن + نگاهي به حقيقت شهادت يکشنبه 24 مهر 1384 ساعت 4:19 عصر

بسم رب الشهداوالصديقين

نگاهي به حقيقت شهادت

شهادت فنا شدن انسان براي نيل به سرچشمه نور و نزديک شدن به هستي مطلق است. شهادت عشق به وصال محبوب و معشوق در زيباترين شکل است. شهادت مرگي از راه کشته شدن است، که شهيد آگاهانه و بخاطر هدف مقدس و به تعبير قرآن ((في سبيل الله)) انتخاب مي کند. يعني شهيد در راهي کشته مي شود که هر دو ارزش آگاهانه و في سبيل الله را داراست و چنين مرگي است که به تعبير پيامبر((ص)) شريفترين و بالاترين نوع مردن است (اَشرُفُ المُوًتِ قَتْلُ الشَّهادَهِ) و علي(ع) آن را گرامي ترين نوع مردن مي داند. (اَکْرُمُ المُوًتِ اَلْقُتْلُ)

شهادت همانا پايان دادن به فروغ درخشان حيات در کمال هشياري و آزادي است براي رسيدن به هدفي که والاتر از حيات طبيعي است. شهادت پايان دادن به حيات طبيعي براي دفاع از ارزشهاي انساني در جامعه است. شهادت شکافتن کالبد جسماني براي رسيدن به مقام شهود و حضور الهي است. شهادت رسيدن به مرتفع ترين قله هاي کمال و انسانيت است. با توجه به تعاريف فوق، کسي که مرگ شهادت را انتخاب مي کند ((شهيد)) ناميده مي شود. شهيد در لغت به معني ((گواه)) است و در اصطلاح به کسي گويند که در مجراي شهادت قرار گرفته و در راه خدا کشته مي شود.

تعريف مشترک و جامع براي شهادت اين است که : شهادت عبارت است از زندگي در حال هشياري، و آزادي در راه وصول به هدف عالي تر از زندگي طبيعي بواسطه شهادت. اين خصيصه و پديده اي است که همه شهدا داراي آن مي باشند. در مقابل اين مرتبه والاي شهادت حداقل توصيفي که مي توان براي شهادت در نظر گرفت عبارت است از اينکه : شهادت عبارت است از انقلاب دروني ناگهاني همراه با هشياري و آزادي در پايان دادن به زندگي دنيوي و مادي و رسيدن به حيات طيبه.

شهادت نوعي از مرگ نيست بلکه صفتي از ((حيات معقول)) است. زيرا حيات معمولي که متاسفانه اکثريت انسانها را اداره مي کند، همواره خود و ادامه بي پايان خود را مي خواهد، ليکن در حيات معقول فرد آن زندگي پاک از آلودگي ها که خود را در يک مجموعه بزرگي به نام جهان هستي در مسير تکاملي مي بيند که پايانش منطقه جاذبه الهي است. شهيد با داشتن اين حيات خود را موجي از مشيت خداوندي مي داند که اگر سر بکشد و در اقيانوس هستي نمودار گردد، رو به هدف اعلا مي رود و اگر فرود بيايد و کالبد بشکافد صداي اين شکاف عامل تحرک امواج ديگر خواهد بود که آنهم جلوه اي ديگر از مشيت الهي مي باشد. لذا شهيد همواره زنده است و حيات و ممات او همواره صفتي است براي حيات طيبه و به مصداق آيه شريفه قرآن که مي گويد :

و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياءُ عند ربهم يرزقون

(169 آل عمران)

و گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شده اند، مردگاني هستند، بلکه آنان زنده و در بارگاه پروردگارشان بهره مندند.

شهيد همواره زنده است و مرگ او در واقع انتقال از حيات جاري در سطح طبيعت به حيات پشت پرده آن مي باشد.

شهادت فنا شدن انسان براي نيل به سرچشمه نور و نزديک شدن به هستي مطلق است. شهادت عشق به وصال محبوب و معشوق در زيباترين شکل است. شهادت مرگي از راه کشته شدن است، که شهيد آگاهانه و بخاطر هدف مقدس و به تعبير قرآن ((في سبيل الله)) انتخاب مي کند. يعني شهيد در راهي کشته مي شود که هر دو ارزش آگاهانه و في سبيل الله را داراست و چنين مرگي است که به تعبير پيامبر((ص)) شريفترين و بالاترين نوع مردن است (اَشرُفُ المُوًتِ قَتْلُ الشَّهادَهِ) و علي(ع) آن را گرامي ترين نوع مردن مي داند. (اَکْرُمُ المُوًتِ اَلْقُتْلُ)

شهادت همانا پايان دادن به فروغ درخشان حيات در کمال هشياري و آزادي است براي رسيدن به هدفي که والاتر از حيات طبيعي است. شهادت پايان دادن به حيات طبيعي براي دفاع از ارزشهاي انساني در جامعه است. شهادت شکافتن کالبد جسماني براي رسيدن به مقام شهود و حضور الهي است. شهادت رسيدن به مرتفع ترين قله هاي کمال و انسانيت است. با توجه به تعاريف فوق، کسي که مرگ شهادت را انتخاب مي کند ((شهيد)) ناميده مي شود. شهيد در لغت به معني ((گواه)) است و در اصطلاح به کسي گويند که در مجراي شهادت قرار گرفته و در راه خدا کشته مي شود.

تعريف مشترک و جامع براي شهادت اين است که : شهادت عبارت است از زندگي در حال هشياري، و آزادي در راه وصول به هدف عالي تر از زندگي طبيعي بواسطه شهادت. اين خصيصه و پديده اي است که همه شهدا داراي آن مي باشند. در مقابل اين مرتبه والاي شهادت حداقل توصيفي که مي توان براي شهادت در نظر گرفت عبارت است از اينکه : شهادت عبارت است از انقلاب دروني ناگهاني همراه با هشياري و آزادي در پايان دادن به زندگي دنيوي و مادي و رسيدن به حيات طيبه.

شهادت نوعي از مرگ نيست بلکه صفتي از ((حيات معقول)) است. زيرا حيات معمولي که متاسفانه اکثريت انسانها را اداره مي کند، همواره خود و ادامه بي پايان خود را مي خواهد، ليکن در حيات معقول فرد آن زندگي پاک از آلودگي ها که خود را در يک مجموعه بزرگي به نام جهان هستي در مسير تکاملي مي بيند که پايانش منطقه جاذبه الهي است. شهيد با داشتن اين حيات خود را موجي از مشيت خداوندي مي داند که اگر سر بکشد و در اقيانوس هستي نمودار گردد، رو به هدف اعلا مي رود و اگر فرود بيايد و کالبد بشکافد صداي اين شکاف عامل تحرک امواج ديگر خواهد بود که آنهم جلوه اي ديگر از مشيت الهي مي باشد. لذا شهيد همواره زنده است و حيات و ممات او همواره صفتي است براي حيات طيبه و به مصداق آيه شريفه قرآن که مي گويد :

و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياءُ عند ربهم يرزقون

(169 آل عمران)

و گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شده اند، مردگاني هستند، بلکه آنان زنده و در بارگاه پروردگارشان بهره مندند.

شهيد همواره زنده است و مرگ او در واقع انتقال از حيات جاري در سطح طبيعت به حيات پشت پرده آن مي باشد.

شهادت فنا شدن انسان براي نيل به سرچشمه نور و نزديک شدن به هست

تي


نظرات شما ( )

مطالب زير توسط قاسم اللهياري نوشته شده است!

عنوان متن + گلزار شهدا-قطعه يازهرا -رديف ياحسين-پلاک عشق شنبه 19 شهريور 1384 ساعت 3:8 عصر

بسم رب الشهدا والصديقين


ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون



در رهي مي گذشتم به گل هاي شب بو و ميخک و داودي رسيدم سراغ گل شقايق را گرفتم همگي نشاني گلزار شهدا را با من دادند چهار راه سردار شهيد اللهياري –گلزار شهدا –قطعه يازهرا – رديف يا حسين- پلاک عشق من هم ره گزديم و امدم تا غزل عشق را در رثاي تو بخوانم اما ديوان شعر تو سرشار از قطعه هاي حماسه و ايثار بود امدم در کنارت تا تو تنها نباشي تو تنها نبودي در جوار گل هاي هميشه بهار شهادت چه ارام ارميده بودي ان هم گمنام و بي نشان . امدم تا خاکت را توتياي چشمم سازم تو گفتي که ما همه خاکيم و به خاک بر مي گرديم خوشا به حال تو اي شهيد که همراه با سفينه الجنان بر روي امواج ارام اشک راه پيمودي تا درس مکتب الزهرا (س)بيامورزي بي هياهو بودي و بي قرار به دور از ما و من سبکبال از گرداب حادثه گذشتي به وادي ايمان رسيدي و چه زيبا بود.....


يادتان گرامي وراهتان پر رحرو تقديم به عموي شهيدم



فرمانده شهيد سردار احمد اللهياري(بعد از شهادت)


نظرات شما ( )

مطالب زير توسط قاسم اللهياري نوشته شده است!

عنوان متن + سخن دل (نامه اي به پدر) جمعه 18 شهريور 1384 ساعت 6:13 عصر



بسم رب الشهدا والصديقين


ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله اموتا بل احياء عند ربهم يرزقون


سلام خوبي با با يي کجايي بابايي هيچ مي دوني چقدر دلم برات تنگ شده چرا يه سري به من نمي زني مگه من پسرت نيستم چرا لا اقل تو خوابم هم نميا يي بابا يي بي معرفت نشده ديگه بابا با مرام صفاتو عشقه به خدا خيلي تنهام از اين دنيا مي ترسم همه مثل گرگن بابايي خيلي از رفيقات که موندن هر روز خونه دل مي خورن يکي يکي شهيد ميشن اخه خوشتيپ نگفتي من بين اين همه قلب هاي سنگي و ترسناک تنهايي چي کار کنم بابايي کمتر از يک سالم بود که رفتي من نممي دونم گفتن واژه پدر چه مزه اي داره و شيريني داشتن پدر يعني چي ولي تو رو به جونه مادرت زهرا (س) اون دنيا منو يادت نره ها بابا قول بدهي ها اخه يه حقي هم پدر بر گردن پسر داره من حقمو اون دنيا ازت مي خوام بابايي تنهام به خدا تنهام بابا جون يه سري که اين نامه منو بخونن پيشه خودشون ميگن اين پسره با اين سنش بچه شده ولي هر چي دلشون مي خواد بزار بگن باباي خودمي دوست دارم باهم اينطوري حرف بزنيم خودمونه عشقه با مرام حرف بقيه رو بيخي خي بابا جون معذزت مي خوام که يه همچين نامه اي برات نوشتم اخه دلم خيلي گرفته بود بخدا اين شعر و برا تو نوشتم بابا حتما بخونش.....


بي تو ديگر لحظه هايم خالي است تا قيامت اشک هايم جاري است


بي حضورت بال پروازم شکست هر شبي يک قاصدک پيشم نشست


رفتي و ديگر نديدم روي تو تا ببوسم شانه هايت موي


رفتيو با رفتند قلبم شکست اسمان هم چشم هايش را ببست


رفتي و تنهاترين در خلوتم باز هم با عکس تو در حيرتم


يادت گرامي و راهت پررحرو تقديم به پدر عزيزم



سردار شهيد حسن اللهياري


نظرات شما ( )

مطالب زير توسط قاسم اللهياري نوشته شده است!

عنوان متن + گلبرگ سرخ لا له ها در کوچه هاي شهر ما بوي شهادت مي دهد پنجشنبه 17 شهريور 1384 ساعت 1:55 صبح

بسم رب الشهدا والصديقين



روزگاري شهر ما ويران نبود ............دين فر وشي اينقدر ارزان نبود


صحبت از موسيقي عر فانن بود..............هيچ صوتي بهتر از قران نبود


دختران را بي حجابي ننگ بود............ رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود


د ختر حجب حيا غر تي نبود ...................... خانه فرهنگ کنسرتي نبود


مرجعيت مظهر تکريم بود .......................حکم او عالمي را تسليم بود


يک سخن بود و هزاران مشتري............ ان هم از لوث قرائت ها بري


واي که در سالهاي سياه دوهزار................کار فرهنگي شده پخش نوار


ذهن صاف نوجوانان محل.............................پر شد از فيل هاي مبتذل


پشت پا بر دين زدن ازادگيست ........... حرف حق گفتن عقب افتادگيست


اخر اي پرده نشين فاطمه.......................... تو برس بر داد دين فاطمه


بي تو منکر ها همه معروف شد ..........کينه توزي با ولي مکشوف شد


در به روي رشوه گيران باز شد.................. دشمني با نائبش اغاز شد


بي تو دلهامان به جان امد بيا.................... کاردها بر استخوان امد بيا


گوش کن اينک نواي جنگ را ........... قصه اي از شهر بعد از جنگ را

قصه اي پرسوز تاب و التهاب.............. قصه اي تلخ و سراسر اظطراب



قصه اي پرسوز تاب و التهاب.............. قصه اي تلخ و سراسر اظطراب


قصه شهري که غرق درد بود.................. اتش شهوت درونش سرد بود


شهر ما شب هاي خيبر ياد داشت............. رمز يا زهرا وحيدر ياد داشت


شهر ما همت درونه سينه داشت........... با شهادت انس از ديرينه داشت


شهر ما روح خدا در دست داشت...... صد هزاران عاشق سرمست داشت


ناگهلن اين شهر ما بي درد شد ................. اتش غيرت درونش سرد شد


حال راز ها در شهر قصه چپ شد.......... .... پوشش خاکي لباس رپ شده


ديگر از جبه در ين جا رنگيست.......... ديگر ان حال و هواي جنگ نيست


يا خميني اي خليل بت شکن ...................خيز و بنگر فتنه هاي شهر من


جبهه و ياران من گم گشته اند............... غرق در نسيان مردم گشته اند


پس چه شد ياد پرستوهاي جنگ؟................ ياد جبه ياد ان خونين تفنگ


شهر من حجب و حيايت پس چه شد ............ ناله مهدي بيايت پس چه شد


اي بسيجي کو صفاي جبهه ها ؟................. کفر نگويم کو خداي جبهه ها ؟


اي جماعت ناله ام را بشنويد..................... درد چندين ساله ام را بشنويد


اي شما ان سوي اتش رفتگان................... اي شما اغئش ليلا خفته گان


بنگريد اين لکه هاي ننگ را.................... فتنه هاي شهر بعد از جنگ را


عدهاي با نامتان نان مي خورن............. اي شهيدان خو نتان را مي خورن


جنگ رفت و شهر ما تاريک شد.................. راه وصل عاشقان باريک شد


شما رفته مردم ريايي شدند.......................... و بر خي دگر شيميايي شدند


نه ان شيمايي که در جنگ بود بود............. نه ان گاز سمي که بي رنگ بود


هماناني که رنگ ريا مي زنن......................... و بر سينه سنگ خدا ميزنند


هماناني که يادي زبن مي کنن....................... فضا را پر از ادکلن مي کنن


به يک چک رشوه خور ميشوند.................. به يک حکم مسئول کل ميشوند


هماناني که در بي حجابي تکند........................ سزاوار يک قبضه نارنجکند


به سنگ تحاجم محک مي شوند..................... و مثل عروسک بزک ميشوند


از اينها بپرسد که مهارن کجاست....... شلمچه حلبچه فاو و مريوان کجاست؟


از اينها بپرسيد همت کيست ؟................ از اي ن ها بپرسيد باکري که بود ؟


اين از اين ها بپرسيد که بابايي که بود...... رجايي حسنپور اللهياري که بود ؟


کسي فکر گلهاي اين باغ نيست................ کسي مثل ان روزهاي داغ نيست


همه ناگهان عافيت خو شدند................. و يک شب از اين ر به ان رو شدند


کسي بر شهيدان سلامي نگفت......................... رضاي خدا را کلامي نگفت


بياييد که مردم بهتر شويم........................... در اين ابشار خدا تر شويم


بياييد تجديد پيمان کنيم................................... نگاهي به قبر شهيدان کنيم





نظرات شما ( )

   1   2      >

Powered by : پارسي بلاگ
Template Designed By : MehDJ